مگر نه از تو روئیدم
و از خویش بریدم
که دشت در دشت
و کوه در کوه
و دریا در دریا
با تو و برای تو بسرایم
تا بمانم
میبینی که در این اسارت چه خوش افتاده ام
مگر نه با کوه و دشت و دریا
پیوندم دادی
با شرجی
با کوچه های تنگ
با عمارات
با جاشوها
با ساحل بکر دریا
در جنوبی ترین حال و هوا
و مگرنه با شب
با شعر
با شانه های زخمی
با دلنوشته هایت
عجینم کردی
تا به ابدیت بشتابم
با من بگو
از کنار کدامین پنجره
توان گذشتنم خواهد بود
وقتی چراغ انتظار
در غروب بی پایان
روشن مانده است
گل کرده ام،
بهار ولی سر نمیرسد.
تنها نشسته ام
به اسیری،
ولی کجاست،
طوفان پر تلاطم وحشی؟
تا یا به دست رام تو افتم،
یا پرپرم کند.
من نمیتوانم بپرم
حتی اگر بالهایم زیبا باشند
برایت میسرایم از آرزوی پرواز
تا ببینی که
نابینایان هم درد دیدن دارند
امشب با خود تنهایم
مثل همه سالهای کبود
روزهای کمرنگ
شبهای فربه
هنوز هم با خاطره هایم کنار نیامده ام
بی خود نیست
اگر تا خلوت تو می آیم
آشفته
ولی به تو نمیرسم
اینجا عطر بلوغ
به پیکر غریبه نمی نشیند
شعر من و تو را
اینجا کسی نمیخواند
کجاست رنگ همرنگی
که خود را به آن بیارایم
و از فریب غربت بگریزم
کجاست ساحل امنی
که پهلو به آن بسپارم
و آرام شوم ؟
کجاست شهر دریایی من؟
کجا؟
من سالهاست
بانفس خود شمرده ام
تقویم مرگ را.
این هیمه ای که در دل من شعله میشود
فریاد برگهای نیاز است
در رهگذار صاعقه و سوز و سادگی
وامانده از طراوت باران و نور ماه.
من تا بلوغ سبز
در انتظار حادثه ای تلخ
تنها نشسته ام.
ای سایه بهار
تا صفر لحظه های سیاه سکوت و سنگ
با من بمان.
بمان.
من تا کنار مست تو آرام رانده ام
ای ساحل غریب
تو با شکستگان به قرابت نشسته ای
وقتی پیام حال و هوای درونیم
طوفانیست و سرد
آرام آمد
با سکوتی که از فریاد پر بود
و از دور ترین انتظار من
وقتی که جز نسیم نگاهی
از جاده تنهاییم
درنگ عبور نداشت
شاید بیاید دوباره ولی
خوابیده پشت لحظه های حسرت
خمیده و خسته باشم
تا آفتاب دوباره
چشم به غروب میدوزم
باید بیاید
آن آخرین طراوت آسمانی
تا در خویش
تورا ،...
و تا به تو
خود را ،...
مینگرم
می اندیشم
میبینم.
من
تو
همیشه.
اما
فردا همیشه دیر بود.
ما ...
شهری که شهر خاطره های من و تو بود
سرشار از سکوت
لبریز از تمامی ناگفته های ما
ولی پر ستاره بود
انبار آب و شرجی و شوریدگی و شعر
آوای برگ وباد
زیر درخت پیر گل ابریشم و کنار
تا پشت بام خلوت و یک موج عاشقی
مشرف به کوچه ای که به پرواز میرسید
دریا که تا کنار حریم تو مینشست
پای پیاده و نفس تنگ و باغ دور
تا خوشه ای که دست تو را از هوس نچید
...
...
من همچنان پی بخت سیاه خویش
هر شب ستاره را به تو پیوند میزنم
آرام میشوم
از سالهای دور
که در اقبالی غوطه میخوردم
پرواز را سراب دیدم
و نرفتم
امروز این توهم رهایم نمیکند
که وعده بازگشت
آرزویی است شیرین
یا اعتقادی دیرین
من میمانم
اگر چه در تردید
و حتی به نامی غریب
شاید این حادثه تکرار من باشد